X
تبلیغات
ااا دوست دارم سرما بخورم (نسخه پنجم) ااا

ااا دوست دارم سرما بخورم (نسخه پنجم) ااا

نوشته های مینیمال یک پیانیست غیر حرفه ای

چند ماهی از مرگ مامان بزرگ می گذرد. با این که آن روزها هم که زنده بود ده ها میلیون کیلومتر از او فاصله داشتم اما امروز با مرگش احساس تنهایی می کنم. گلهای شمعدانی اش را که نمی شد برایم بفرستند ولی از مدیر خانه سالمندان خواستم تصویری از آنها را برایم ارسال کند. حالا تقریبا هر روز، در وقت آزادم، دقایقی پیش از سومین طلوع فوبوس که مرا به یاد سیب زمینی های آب پز مامان بزرگ می اندازد پشت به پایگاه و رو به دره سرخ زانته ترا چند دقیقه را صرف مرور عکسهایی از مامان بزرگ و شمعدانی ها و کوهستانها و دشتهای زمین می کنم و پس از یکی دو ساعت به سمت پایگاه باز می گردم. حالا دیگر هنگامی که بر سطح یکسره سرخ مارس گام برمیدارم خود را نه در احاطه رنگ غریب یکدستش، که همراه با آن، جزئی از آن می انگارم، دقیق تر اینکه دیگر حسش نمی کنم.

سرخی اما همه آن چیزی نیست که زمانی غیر منتظره می پنداشتمش، اینکه امروز در مارس حتی رنگ سرخ نیز دیگر جذاب نیست برای من شگفت انگیزتر و تا حدی غمناک است، درست همانند مامان بزرگ، زمانی که جوانی بیست ساله بودم و در زمین، در آپارتمانی کوچک زندگی می کردیم و چین و چروک های صورتش را که امروز و این ساعت اینگونه با ولع در میان تصویرش جستجو می کنم، گویی درونشان حرکت و با لمس کردن حسشان می کنم، آنزمان در زمین آن چین و چروکها را حتی نمی دیدم. امروز اما حرکاتش، رفتارش، حتی سکوتش را از پس پرده ای با ابعاد میلیون ها مایل فاصله و میلیون ها دقیقه خاطره، دوباره باز می شناسم. باز می شناسم چون دیگر نیست، چون دیگر ویزای شنگنش را پیگیری نمی کند تا هر چند ماه یکبار که دلش تنگ شد بیاید و به من سری بزند. یادم می آید آخرین بار هنگامی که پشت پیانو قرار گرفتم تا قطعه ای با نام "دلهره" را بنوازم، همچون هر دفعه دیگر که به نواختن مشغول می شدم، وارد اتاقم شد، لبه تخت نشست و در سکوت کامل به نواختنم گوش داد، گاهی که در حین نواختن سر بر می گرداندم و نگاهش می کردم متوجه می شدم که به دستانم نگاه نمی کند، بلکه همه نگاهش به چهره ام دوخته شده، گویی منبع اصلی صدا را آنجا یافته است.

کمی که فکر می کنم می فهمم آن هنگام که در زمین بودم نیز در مارس زندگی میکردم، تنها تفاوت، در رنگهاست، آنزمان سبز و آبی، امروز سرخی یکدست. مارس، زمین یا هر جای دیگری که در آن می زی ام جایی درون خود من است، چیزی فراتر از محیط فیزیکی ای  که در آن گام بر می دارم، فراتر از سردی شنهای سرخ ماهورهای مارس یا خنکای علف های سبز دشتهای زمین. زیستگاهی که به ظاهر درون آن هستیم، در حقیقت، خود در درون ماست.

نزدیک پایگاه که می رسم صدای رئیس را از درون گیرنده کوچکم تشخیص می دهم:

"قرار بود خبر بدی. فقط سه نفر می تونن به زمین برگردن. تا این لحظه تعداد زیادی اسم دادن که به جز شرایط کاری مجبوریم از بین آنها قرعه کشی کنیم. تو ولی با توجه به شرایط و سابقه می تونی برگردی. اسمت رو بنویسم؟ این تنها اعزام کارکنان ماموریت مارس به زمینه. اعزام یک هفته دیگه اس."

لحظه ای سکوت می کنم. آنگاه با بی تفاوتی پاسخ می دهم:

"نه. ترجیح می دم اینجا بمونم رئیس. اسم منو از لیست حذف کنین."

نگاهی به افق می اندازم، جایی که فوبوس دارد برای بار سوم در طول بیست و چهار ساعت گذشته از آن طلوع می کند. در حالیکه از به یاد آوردن سیب زمینی های آب پز شده مامان بزرگ دچار رخوتی غریب می شوم راهم را به سمت UFS-45 ادامه می دهم. 

 =================================================================

پی نوشت یک: ماموریت ابدی 1

پی نوشت دو: آنچه نویسنده ای می نگارد گاه دردی  ست که از اعماق وجودش فریاد می زند، دردی که در قالب تشبیه ها و تمثیل ها و فانتزی ها بیان می شود تا شاید کاغذ همچون شنونده ای اولیه کمی از بار سنگین ذهن و قلب را بکاهد.

پی نوشت سه: دانلود قطعه "دلهره" با اجرای بابک رهنما

پی نوشت چهار: زانته ترا نام دره ای ست در سیاره مریخ که احتمال بارندگی در آن در سالهای دور می رود.

پی نوشت پنج: فوبوس یکی از اقمار سنگی مارس است که در هر روز مریخی سه بار به دور آن می چرخد.


+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعتتوسط ..:: سامان ::.. | |

1-   شیر:  حدود سه سال پیش زمانیکه شروع به نوشتن در نخستین وبلاگم کردم، همه چیز بهتر بود. با ذهنی آسوده تر می نوشتم و با خیالی راحت تر به وبگردی می پرداختم. مثلا یادم هست سایت goodreads.com ف_ی*ل_ت_ر نبود، سایتی بود دوست داشتنی که همه آدمهای اهل کتاب و کتابخوانی در آنجا با هم تبادل دیدگاه می کردند و درباره کتاب های خود صحبت می کردند و گاهی کتابی را آنجا میافتی که مدتها دنبالش بودی. خود من حتی در نوشته هایم استفاده های زیادی از آن سایت کردم. بعد از مدتی این سایت هم ف_ی*ل_ت_ر شد.
در این سه سال خیلی چیزها عوض شد. این سومین باری ست که وبلاگم ف_ی*ل_ت_ر می شود. قطعا اگر خواننده وبلاگم باشید می دانید که در میان نوشته های من بویی از خرابکاری یا براندازی یا توهین به مقدسات نمیآید. این البته برای خودم تعجب آور نیست که وبلاگم ف_ی*ل_ت_ر شده است، چون در این مدت خوب فهمیده ام که در جامعه ای زندگی می کنیم که علی رغم شعار آزادی اندیشه و فکر، تحمل کوچک ترین نقدی وجود ندارد و این یک به یک اصل تبدیل شده است که وقتی کسی نمی تواند از نظر فکری با تو مقابله کند به ناچار از راه فیزیکی وارد می شود و این اوج ضعف او را می رساند. ف_ی*ل_ت_ر کردن هم تنها راه است برای آنان که آنقدر کوچکند و آنقدر اندوخته های فکریشان تهی و ناچیز است که راهی جز بستن دیگر اندیشه ها ندارند. من غمگینم، غمگین از اینکه در کشوری زندگی می کنم که نمی توانم آزادانه بنویسم، که باید با هر کلمه ای که بر روی صفحه تایپ می کنم مدتی بیاندیشم تا مبادا این کلمه غیرمستقیم باعث شود به کسی بر بخورد. غمگینم از اینکه در کشوری زندگی می کنم که فریاد آزادی و آزادی خواهی حاکمانش گوشها را کر کرده اما وبلاگ من، وبلاگی که چیزی جز مینیمال و داستان کوتاه در آن نمی نویسم را ف_ی*ل_ت_ر می کنند. غمگینم که در کشوری زندگی می کنم که حاکمانش آنقدر بزدل اند که حتی سایتهای wordpress و blogspot را هم ف_ی*ل_ت_ر می کنند تا مبادا کسی وبلاگی بزند و حرفی بزند که آنها با آن مغزهای تهی شان نتوانند به آن پاسخ بدهند. من غمگینم، خیلی زیاد. این اما، یک سوی سکه است.

2-  خط: همچنان می نویسم...

□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■

پی نوشت یک: به زودی نخستین مینیمال خود را در این وبلاگ خواهم گذاشت. به حمایت شما دوستان نیاز دارم.

پی نوشت دو: سامان در سایت جن و پری (مینیمال سقوط یک هنرمند)

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعتتوسط ..:: سامان ::.. | |